عطار نیشابوری قصیده شماره 1

سبحان قادری که صفاتش ز کبریا بر خاک عجز می‌فکند عقل انبیا گر صد هزار قرن همه خلق کاینات فکرت کنند در صفت و عزت خدا آخر به عجز معترف آیند کای اله دانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا وانجا که بحر…

عطار نیشابوری قصیده شماره 2

ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلا پرواز کن به ذروهٔ ایوان کبریا بر دل در دو کون فروبند از گمان گر چشم خویش بازگشایی از آن لقا سیمرغ وار از همگان عزلتی طلب کز هیچ کس ندید دمی هیچکس وفا گنج وفا مجوی که در کنج روزگار گنجی نیافت هیچ کس از…

عطار نیشابوری قصیده شماره 3

مورچهٔ خط تو، کرد چو موری مرا کی کند ای مشک مو مور تو چندین جفا روی تو با موی و خط مور و سلیمان به هم موی تو هندو لقب مور تو طوطی لقا چون به بر مه رسید مورچه بر روی تو گر رسن مه بدید مورچه موی تو را ماه از آن…

عطار نیشابوری قصیده شماره 4

خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما که هست عرصهٔ بی‌دولتی سرای فنا ولی چو نفس جفاپیشه سد دولت شد طریق دولت دل بسته شد به سد جفا هزار جوی روان کاب‌تر مزاج ازو زکات خواست همی خشک شد به نوبت ما چو نفس سگ به جفا شام خورد بر دل ما نفس چگونه برآید…

عطار نیشابوری قصیده شماره 5

اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسد به حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا خدایگانا امروز در سواد جهان به قطع تیغ تو را دیده‌ام ید بیضا چو اصل گوهر تیغت ز کوه می‌خیزد ازین جهت جهد آتش ز صخره صما ز سنگ لاله از آن می‌دمد که خونین شد ز بیم خار سر…

عطار نیشابوری قصیده شماره 6

ندارد درد من درمان دریغا بماندم بی سر و سامان دریغا درین حیرت فلک ها نیز دیر است که می‌گردند سرگردان دریغا درین دشواری ره جان من شد که راهی نیست بس آسان دریغا فرو ماندم درین راه خطرناک چنین واله چنین حیران دریغا رهی بس دور می‌بینم من این راه نه سر پیدا و…

عطار نیشابوری قصیده شماره 7

وقت کوچ است الرحیل ای دل ازین جای خراب تا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب بال و پر ده مرغ جان را تا میان این قفس بر دلت پیدا شود در یک نفس صد فتح باب عقل را و نقل را همچون ترازو راست دار جهد کن تا در میان نه سیخ سوزد…

عطار نیشابوری قصیده شماره 8

بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده است تا دست به کام دل خویشم برسیده است و امروز پشیمانی و درد است دلم را در عمر خود از هرچه بگفته است و شنیده است پایی که بسی پویه بی‌فایده کردی دیر است که در دامن اندوه کشیده است دستی که به هر دامن حاجب زدمی من…

عطار نیشابوری قصیده شماره 9

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است که همه کار جهان رنج دل و دردسر است تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند همچنان خواجه در اندیشهٔ بوک و مگر است چند بر بوک و مگر…

عطار نیشابوری قصیده شماره 10

چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است زان فلک هنگامه می‌سازد به بازی خیال کاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است عاقبت هنگامهٔ او سرد خواهد شد از آنک مرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است در جهان منگر اگرچه کار و باری…

عطار نیشابوری قصیده شماره 11

هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافت سرش سریر خود ز سرای سرور یافت طیار گشت در افق غیب تا ابد هر کو ازین سرای حوادث عبور یافت از قرص مهر و گردهٔ مه کم نواله کن زیرا که آن زوال گرفت این کسور یافت همکاسهٔ تو خوان فلک گشت همچو زر هر شب…

عطار نیشابوری قصیده شماره 12

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند چون برسد آفتاب در خط نصف‌النهار سر سوی پستی نهد تا که در افتد به بند واقعهٔ آدمی هست طلسمی عجب کیست کزین درد نیست سوخته و مستمند هر که به بندی درست دم نزند جز به درد وای که…

عطار نیشابوری قصیده شماره 13

جانم ز سر کون به سودا در اوفتاد دل زو سبق ببرد و به غوغا در اوفتاد از بس که من به فکر ز پای آمدم به سر پایم زدست رفت و سر از پا در اوفتاد چون آب این حدیث ز بالای سرگذشت آتش همی به جان و دل ما دراوفتاد چون دل زهر…

عطار نیشابوری قصیده شماره 14

هرکه بر پستهٔ خندان تو دندان دارد جان کشد پیش لب لعل تو گر جان دارد شکر و پستهٔ خندان تو می‌دانی چیست چشم سوزن که درو چشمهٔ حیوان دارد هرکه را پستهٔ خندان تو از دیده بشد دیده از پستهٔ خندان تو گریان دارد لب خندان تو از تنگ دلی پر نمک است که…

عطار نیشابوری قصیده شماره 15

دم عیسی است که بوی گل تر می‌آرد وز بهشت است نسیمی که سحر می‌آرد یا نه زان است نسیم سحر از سوی تبت کاهویی آه دل سوخته‌بر می‌آرد یا صبا رفت و صف مشک ختن بر هم زد نافهٔ مشک مدد از گل تر می‌آرد یا نه بادی است که از طرهٔ مشکین بتی…

عطار نیشابوری قصیده شماره 16

ای پرده‌ساز گشته درین دیر پرده در تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در چون کرم پیله پرده خود را کند تمام زان پرده گور او کند این دیر پرده در چون وقت کار توست چه غافل نشسته‌ای برخیز و وقت کار غم خویشتن بخور چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین…

عطار نیشابوری قصیده شماره 17

ای چراغ خلد ازین مشکوةمظلم کن کنار تو شوی نور علی نور که لم تمسسه نار نیل برکش چشم بد را و سوی روحانیان پای کوبان دسته گل بر برین نیلی حصار قدسیان دربند آن تا کی برآیی زین نهاد تو هنوز اندر نهاد خویشی آخر شرم دار گر غریب از شهریی کی ره بری…

عطار نیشابوری قصیده شماره 18

ای در غرور نفس به سر برده روزگار برخیز و کارکن که کنون است وقت کار ای دوست ماه روزه رسید و تو خفته‌ای آخر ز خواب غفلت دیرینه سر برآر سالی دراز بوده‌ای اندر هوای خویش ماهی خدای را شو و دست از هوا بدار پنداشتی که چون نخوری روزهٔ تو آنست بسیار چیز…

عطار نیشابوری قصیده شماره 19

دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار همان به است که شیران ز بیشه برنایند که گربگان تنک‌روی می‌کنند شکار همان به است که بازانش پر شکسته بوند ز عالمی که کلنگش بود قطار قطار همان به است که گل زیر غنچه بنشیند که وقت هست…

عطار نیشابوری قصیده شماره 20

آنچه در قعر جان همی‌یابم مغز هر دو جهان همی‌یابم وانچه بر رست از زمین دلم فوق هفت آسمان همی‌یابم در رهی اوفتاده‌ام که درو نه یقین نه گمان همی‌یابم روز پنجه هزار سال آنجا همچو باد وزان همی‌یابم غرق دریا چنان شدم که در آن نه سر و نه کران همی‌یابم گم شدم گم…

عطار نیشابوری قصیده شماره 21

دلی پر گوهر اسرار دارم ولیکن بر زبان مسمار دارم چو یک همدم نمی‌دارم در آفاق سزد گر روی در دیوار دارم چو هیچ آزادهٔ داننده دل نیست چه سود ار جان پر از گفتار دارم درین تنهایی و سرگشتگی من نه یک همدم نه یک دلدار دارم مرا گویند کو عزلت گرفته است درین…

عطار نیشابوری قصیده شماره 22

نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم بی آب و دانه در قفسی تنگ مانده‌ام پرها زنم چو زین قفس تنگ بر پرم زان چرخ چنبری رسن و دلو ساخته است تا سر در آرد از رسن خود به چنبرم سیرم ز روز و شب که درین حبس…

عطار نیشابوری قصیده شماره 23

آتش تر می‌دمد از طبع چون آب ترم در معنی می‌چکد از لفظ معنی‌پرورم بر سر هفتم طبق در من یزید هشت خلد بیش می‌ارزد دو عالم پر گهر یک گوهرم دختران خاطرم بکرند چون مریم از آنک بکر می‌زایند از ایشان شعر همچون شکرم چون برون آرم ز خاطر در معنی‌های بکر از درون…

عطار نیشابوری قصیده شماره 24

اگر به مدت جاوید ذره‌های جهان سخن‌سرای شوندی به صدر هزار زبان صفات ذات جهان‌آفرین دهندی شرح ز صد هزار یکی در نیایدی به بیان سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجد منزهی که برون است از زمان و مکان خدای پاک قدیم ازل که در ره او به چشم عقل کم از ذره است…